همیشه شروع کردن هر چیزی برام سخت بوده، خصوصا اگر اون چیز نوشتن باشه.حکایتی رو که میخوام براتون تعریف کنم، همین کارای عجیب غریب خودمه که همیشه هم واسم شر درست کرده و متاسفانه در آدم شدن من هم موثر واقع نشده.بزرگترین مشکل من از اونجا شروع شد که فکر کردم عاشق شدم،آره مشکل!
سال اول دانشگاه بودم که که مث خیلی از موجودات سادهدل، فورا به یکنفر دیگه دل بستم وبا این خیال خام که این همون زن آرزوهامه بعد از اتمام دانشگاه باهاش خوش و خرم ازدواج کردم اما غافل از اینکه این تازه اول ماجرا بوده و اصل مشکل از این به بعد شروع میشه ( ای امان آقا، امان) . اما بزارین همین اول کار که هنوز کارخونه درددلم راه نیفتاده یک گله بکنم از تموم متاهلینی که مجردهارو توی مرام خودشون یک غریبه میدونند و واقعیات زندگی رو به این عضب اوقلیهای مادر مرده اونطور که باید نمیگن (البته از اونجایی که اکثر مردا کارشون درسته پس هیچوقت پشیمون نیستن یا به کسی جز خودشون نشون نمیدن چه کردن). اگه به این بدبختها بگن که آقا واقعا اینظرف خط چه خبره که عمری بروبچههای انقلابی ازدواج کنن که هم خودشون رو داغون کنند و هم یکی دیگه رو بدبخت.البته جای شکرش باقیه که باز نسل جدید عقلش کار میکنه وآیکیوش در حد پرز فرش نیست، خلاصه آقا، مایی که عمرا هیچ جوره تو نخ ازدواج نبودیم و کلی اهل منطق و این حرفا( شما بخون البته همچین بیمیل هم نبود )افتادیم توی همون کوزه که درزی افتاد.
یک ضربالمثل هست که میگه "سالی که نکوست از بهارش پیداس" آقا چشمتون روز بد نبینه از همون ثانیه اول نق و نوقهای خانم و دخالتهای مادر سرکارعلیه شروع شد. و تنها چیزی هم که در وجود اینا نمیشد پیدا کنی یک جو درک بود. من مونده بودم این همون دختره بود که قبل ازدواج همه شرایط من رو دیده بود و باهام راه میومد! اما نه، عینهو اینکه کلا کیت داخلی خانم رو عوض کرده بودن، اوایل فکر میکردم که من فقط گرفتار این مصیبتم اما بعد از چند مدت که روم با جماعت متاهل دیگه باز شد و حرفامونو باهم میزدیم فهمیدم که ظاهرا این از خصلتهای زنهاست که بعد از ازدواج ۱۸۰ درجه تغییر رفتار میدن. خلاصه کلام اینکه اولین شوک خیلی بد شروع شد.
ادامه دارد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر